مفهوم آزادي صداي گنجشكها فضاي حياط را پر كرده بود, باباي مدرسه جارو به دست از اتاقش بيرون آمد. مرتضي! مرتضي! حواست كجاست؟ زنگ كلاس خورده و مرتضي هراسان وارد كلاس شد. آقاي مدير نگاهي به تخته سياه انداخت. روي آن با خطي زيبا ...
يكي از بچه ها برخاست: «آقا اجازه! اين را «آويني» نوشته.» فرياد مدير «مرتضي» را به خود آورد:
«چرا وارد معقولات شده اي؟ بيا دم دفتر تا پرونده ات را بزنم زير بغلت و بفرستمت خانه.»
معلم كلاس جلو آمد و آرام به مدير چيزي گفت. چشمان مدير به دانش آموزان دوخته شد. قليان احساسات كودكانه مرتضي گوياي صداقت باطني اش بود و مدير ...
«سيد مرتضي» آرام و بي صدا سرجايش بازگشت. اما هنوز صداي گنجشكان حياط و قناري آقاي مدير به گوش مي رسيد. آزادي مفهوم زيباي ذهن كودك شد.

آخرين لبيكبعد از شنيدن خبر شهادت سيد مرتضي خواستم خودم اين خبر را به بچه ها بدهم، به همين علت ظهر در راه بازگشت از مدرسه به آنها گفتم:« پدر هست، هميشه هست، فقط ما توانائي ديدنش را نداريم و اين مي تواند زياد مهم نباشد». انسان حقيقي در فناست كه حيات مي يابد، و به ديگران نيز حيات مي بخشد، و چنين مقدر است كه در قيد حيات ظاهر جز براي تني چند از اهل دل ناشناس بماند، تنهايي و غربت او نيز تا واپسين روز مؤيد همين معنا بود.
در روز تشييع جنازه از ديدن آن خيل دلسوختگان بر خود لرزيدم. چگونه او در تنهايي خود اين همه عاشق داشت؟ بسيار گفتند و شنيديم كه او لياقت شهادت داشت. شهادت حقش بود. باب شهادت به روي شايستگان باز است. چگونه باور كنم؟
اين روزگار كه روزگار شهادت نيست. او همواره در پي جاودانگي بود. از مرگ نمي هراسيد و باور داشت كه اين تن نه جاي پروراندن كرم است، پيله اي است تا كه پروانه آن را بشكافد و آن همه بر گرد شمع ولايت طواف كند، تا خود شمع صفت شود و در مدح عشق، كربلا، نداي هل من ناصر ينصرني، را نداي حق طلبي تمام اعصار را لبيك گويد، او كربلا را در فكه يافت و از همان جا نيز به ياران امام حسين (عليه السلام) پيوست. (كتاب راز خون / راوي : همسر شهيد)

بقیه در ادامه مطلب