یک داستان جالب
معمای راهبه ها
ادامه نوشته
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت:
«ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند.
شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند:
« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم. چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد.
...(بقیه در ادامه مطلب)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۲۱ ساعت ۵:۲ ق.ظ توسط حامد عارفي
|

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم